افسران - عمر من هم پاییزی دارد...
هر سال نزدیکای عید که می شد با بابام می رفتم برای خرید لباس عید
کلا از بچه گی همین طور بود ..
تا امسال ..
دیگه نمی تونم با بابام برم برای خرید لباس عید..
اخه من خجالت می کشم بابام هم که دیگه نمی تونه نگاه کنه اونم شرم می کنه ..
آخه می دونید امسال رفتیم توی مغازه مانتو فروشی تعداد مانتو های مغازه خیلی کم بود اولش فکر کردیم که کلا مانتو نداره ..
بعد که پرسیدیم ،یه کتابچه به ما داد ...
کتابچه رو که باز کردیم توش پر مانتو بود ولی من خجالت می کشیدم نگاه کنم..پدرم هم اصلا نگاه نکرد ..
اخه می دونید مانتو ها تن خانوم هایی بود که اصلا حجاب نداشتن ...
این جایگاه زن نیست...زن کالا نیست..چرا این رو کسی نمی خواد بفهمه..اینجا جامعه اسلامیه..نه غرب
نه فقط یه مغازه این مغازه رو بی خیال شدیم رفتیم جای دیگه بازم همین طور بود..
دیگه با بابام نمی تونم برم خرید عید...