باران نخواهد آمد

کـشـتـی نـسـاز ای نــوح طــوفـان نخواهد آمد

بـر شــوره زار دلــهــا بــــــــــاران نـخـواهد آمد

شــایــد خـــدا بـه شــعــرم لــبخند زند ولیکن

جائی که سفره خالیست مـهـمـان نخواهد آمد

رفـتـی کــلاس اول ایــن جــملــه را عوض کن

آن مـــــرد تــا نــیــایــد بــــــــــاران نخواهد آمد 



..................

با تشکر از همکار عزیز عاشقان موعود

دل گرمی ها ...

افسران - دل گرمی ها ...

این روزها سرمان بدجور گرم است...

ولی کاش دلمان گرم بود...

دل گرمی ها 

از سرگرمی ها 

گرمترند...

سبدِ کالا هست و بسی خوشبختم!!!

قلمم بی تاب است
سخنم سنگین است
بوی خون می آید
احمدی روشن قفل 

 .

.

. در ادامه

ادامه نوشته

باید بگردم ...

افسران - باید بگردم ...

شلوغ است 

خیلی شلوغ

پیدایش نمی کنم

نمی دانم کجا گذاشتم

سادگی را می گویم

باید بگردم

مطمئنم همین جاهاست...

من به قلاب تو محتاجترم..

افسران - من به قلاب تو محتاجترم..

حواست هست؟
من در این بحر عمیق مدتیست دست از شنا کشیده ام..
نه که دستم به شنا نمیرود، نه!
زخم قلاب جا باز کرده و من هراسان از رهایی شده ام...
تو حواست نیست! من شکارت شده ام!
تو حواست نیست ولی...
کل کامم را زخم اگر چاک دهد، من نه آنم که دهان باز کنم
من به قلاب تو محتاجترم تا خود آب! ... بکشم در قایق..

سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای...

افسران - سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای...

افسران - سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای...افسران - سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای...

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت،

سرها در گریبان است .

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را .

نگه جز پیش پا را دید ، نتواند ،

که ره تاریک و لغزان است .

وگر دست محبت سوی کس یاری،

به اکراه آورد دست از بغل بیرون ،

که سرما سخت سوزان است .

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک .

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .

نفس کاینست ، پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نردیک؟

مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین!

هوا بس ناجوانمردانه سردست ... آی ...

دمت گرم و سرت خوش باد !

سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای !

باران باشد،تو "باشی،خیابانی " بی انتها...

افسران - باران باشد،تو

این شعر ها دیگر بر هیچ دلی نخواهند نشست ...
همه شان جَلدِ بامِ تو هستند
تو گفتی ...
باران باشد،تو باشی،خیابانی بی انتها،به دنیا میگویم:خدا حافظ
کاش گفته بودی تکلیف من ، باران و این خیابان های بی انتها ....
بدون " او " چیست !؟؟

کوچه خلوت،تا بی انتها رفتن...

افسران -  کوچه خلوت،تا بی انتها رفتن...

همگان به جستجوی خانه می گردند
من کوچه خلوتی می خواهم
بی انتها برای رفتن

می شکند..

افسران - می شکند..

باشد... با دلم بازی کن!
اما شوخی نکن..!
تنهاییش جان می دهد برای بازی!
اما دستش که بیاندازی..،
اینقدرها دست و پا ندارد که خود را نگه دارد... 
زمین می خورد... 
می شکند...!

دلت راخانه من ساز مصفا کردنش با من

افسران -  دلت راخانه من ساز مصفا کردنش با من

مهمان که می خواهد بیاید خانه را جارو می کنیم....

هر روز به خانه مان می آید....ولی...


پ.ن: 

دلت راخانه من ساز مصفا کردنش با من

گنجشک‌ها ورود تو را جار می‌زنند ...

افسران - گنجشک‌ها ورود تو را جار می‌زنند ...

افسران - گنجشک‌ها ورود تو را جار می‌زنند ...افسران - گنجشک‌ها ورود تو را جار می‌زنند ...

امروز، روز خوب من و، روز خوب توست
با خنده‌رویی‌ات بنمایان که آمدی
فواره‌های یخ‌زده یک‌باره وا شدند
تا خورد بر مشام زمستان که آمدی ...
گنجشک‌ها ورود تو را جار می‌زنند
آه ای بهار گُمشده... ای آنکه آمدی!


(فرهاد صفریان)

برداشت تو زیباست...

افسران - برداشت تو زیباست...

تنها صدایِ هیچ؛
امشب صدای باران است!
رگباری پراکنده
میانِ خش خشِ دستمال
گم می شود
به صفایِ خاکیِ تو حسرت می خورم
سکوت می کنم
بگذار هیچ برایت بگوید
تفسیرِ آن، برای من سخت است
برداشت تو زیباست...

"دلـــتــنــگ ـیــت " مـــرا از هرچه هست غیر تو؛ بیزار کرده است . . . . . . . . . . . . . .

افسران -

مـا را کـــبـوتــراتــه گرفـتــار کــرده است 
آزاد کـــرده اســت و گـرفــتار کـرده است . . . . . . . . . . . . . . . . . . . 

بامــت بلـــنـد؛ کــه دلـــتــنــگـیــت مـــرا 
از هرچه هست غیر تو؛ بیزار کرده است . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . 

پـــاییز من...!

افسران - پـــاییز من...!

ادامه نوشته

سرمشق استاد...


مروز جسمم را پیدا نمیکردم لیوان افتاد قلم هم... از کلاس که اخراج شدم روحم میان سطر های سرمشقم بین کلمه ی "خاک و خاکستر" آرام نشسته بود شاید دفن شده ام زیر خاکستر خاطراتی که سوخت... تنبیه که تمام شد جوهر خیال خشکید ، سرمشق استاد "خوشبختی" بود...

غزلی از رهبر انقلاب در خصوص امام زمان(عج)

افسران - غزلی از امام خامنه ای در خصوص امام زمان(عج)
خدا کند که کسی حالتش چو ما نشود
ز دام خال سیاهش کسی رها نشود
خدا کند که نیفتد کسی ز چشم نگار
به نزد یار چو ما پـست و بی بها نشود
به حق رخت غلامی خدا کند که کسی
چو ما ز ســفره ارباب خود جدا نشود
جــواب ناله ی ما را نمی دهد دلبر
خدا کند که کــسی تحبس الـدعا نشود
به خانه ی دل ما پا نــمی نهد دلــــبر
خدا کند که دلی خـــانه ی جفا نشود
شنیده ام که از این عبد یار خـــسته شده
خدا کند که به اخراج ما رضا نشود
مریض عـشقم و مارا طبیب لازم نیست
خـــدا کند که مریضیِ ما دوا نشود

دیگر نخواهد شد کسی مهمان آتش، آن شمع را خاموش کن! پروانه مرده است...

افسران - دیگر نخواهد شد کسی مهمان آتش، آن شمع را خاموش کن! پروانه مرده است...

کـافـی سـت حـرفِ تـو بـاشـد
هـیـچ واژه ای
روی پـایـش بـنـد نـمـی شـود
راهـش را مـی گـیـردُُ
تـا دوردست ِ عـطـر تـو
پـروانـه مـی شـود! . . .

چهل کتاب دفاع مقدس که رهبری توصیه کرده اند

ادامه نوشته

پاییز، نام ِ دیگر ِ من دوست دارمت...

افسران - پاییز، نام ِ دیگر ِ من دوست دارمت...

پاییز آمده ست که خود را ببارمت!
پاییز: نام ِ دیگر ِ «من دوست دارمت»

بر باد می دهم همه ی بود ِ خویش را
یعنی تو را به دست خودت می سپارمت!

باران بشو، ببار به کاغذ، سخن بگو...
وقتی که در میان خودم می فشارمت

پایان تو رسیده گل ِ کاغذی ِ من
حتی اگر که خاک شوم تا بکارمت

اصرار می کنی که مرا زودتر بگو
گاهی چنان سریع که جا می گذارمت!

پاییز من، عزیز ِ غم انگیز ِ برگریز!
یک روز می رسم... و تو را می بهارمت!!!

ثانیه های بیقرار...

افسران - ثانیه های بیقرار...

تـــــو ...
در کدام ثانیه می آیی ؟!
بگو ...!!
بگــــو ساعتـــــها را در همان لحظه نگاه دارم ،
میخواهم ...
ســـــــیر تماشایت کنم !!
تقـــــویم دنیایم ...
این روزهــــا پر شده است از ...
قــــرمزهای بی دلیل !
اینجا که نباشی ؛
زندگــــی ام تا اطلاع ثانوی تعطیل میشود !!

هر که را دیــــدیم ،
از مجـــــنون و عشقش قصه گفت ...
کاش میگفتند در این ره ...
چه بــــر لیلا گذشت ....

میترسم روزی به نام تمدن به گردن برخی زنگوله بیاندازند!

افسران - میترسم روزی به نام تمدن به گردن برخی زنگوله بیاندازند!

بعضی شعرهایشان را
به مینا و آیدا و سوزی تقدیم می‏کردند .
احمق‏ترها برای گرفتن نوبل
به شبکه‏ های بی‏ بی‏ سی و واشنگتن دخیل می‏بستند . . . .
می‏ترسم روزی به‏ نام تمدن
به گردن بعضی زنگوله بیاندازند!
می‏ترسم شلوارهای جین و چارلی، کار دستمان بدهد
و شکلات‏های انگلیسی دهانمان را ببندد....

استاد علیرضا قزوه

افسوس که نور می شکند در جهان ماهی ها...

افسران - افسوس که نور می شکند در جهان ماهی ها...

افسران - افسوس که نور می شکند در جهان ماهی ها...افسران - افسوس که نور می شکند در جهان ماهی ها...

داشت دریا بی نهایت ماهی قرمز
دوباره حرف تو شد در میان ماهی ها
تویی که بسته به جان تو جان ماهی ها

اگر چه تو پری کوچک فروغی، باز
شنیدنی است غمت از زبان ماهی ها

ببین خدای من آن شب چه قدر شاعر بود
که ریخت طعم تو را در دهان ماهی ها

شبی که با هیجانی زلال رقصیدند
میان برکه ذوقم، ترانه ماهی ها

و شب به نیمه رسید و غزل به نیمه و آه…
به روی خاک، تن نیمه جان ماهی ها

دل تو ساقه تردی ز نور بود افسوس
که نور می شکند در جهان ماهی ها
تو را نه آب،‌ نه آیینه در نمی گنجد
تو ماورای زمینی تو ماه، ماهی! ها! 

دیریست در هوای دلم پر نمی زنی...

افسران - دیریست در هوای دلم پر نمی زنی...

افسران - دیریست در هوای دلم پر نمی زنی...افسران - دیریست در هوای دلم پر نمی زنی...

افسران - دیریست در هوای دلم پر نمی زنی...

دیریست در هوای دلم پر نمی زنی
در دست من اگر قفسی دیده ای بگو ...