:مقتل در آغوش گرفتن سر امام حسین توسط دو دلداده:راهب نصرانی و حضرت رقیه سلام الله علیها

مناقب آل ابی طالب، ابن شهر آشوب مازندرانی ج ۴ ص ۶۰ ، بحار الأنوار علامه مجلسی : (ج ۴۵ ص۳۰۳)
لَّا جاؤوا بِرَأسِ الحُسَینِ علیه السلام ونَزَلوا مَنزِلاً یُقالُ لَهُ قِنَّسرینَ، اطَّلَعَ راهِبٌ مِن صَومَعَتِهِ إلَی الرَّأسِ، فَرَأی نورا ساطِعا یَخرُجُ مِن فیهِ، ویَصعَدُ إلَی السَّماءِ، فَأَتاهُم بِعَشَرَةِ آلافِ دِرهَمٍ، وأخَذَ الرَّأسَ، وأدخَلَهُ صَومَعَتَهُ، فَسَمِعَ صَوتا ولَم یَرَ شَخصا، قال: طوبی لَکَ، وطوبی لَِن عَرَفَ حُرمَتَهُ، فَرَفَعَ الرّاهِبُ رَأسَهُ،وقالَ: یا رَبِّ، بِحَقِّ عیسی تَأمُرُ هذَا الرَّأسَ بِالتَّکَلُّمِ مَعی. فَتَکَلَّمَ الرَّأسُ، وقالَ: یا راهِبُ، أیَّ شَیءٍ تُریدُ؟ قالَ: مَن أنتَ؟ قالَ: أنَا ابنُ مُحَمَّدٍ المُصطَفی، وأنَا ابنُ عَلِیٍّ المُرتَضی، وأنَا ابنُ فاطِمَةَ الزَّهراءِ، وأنَا المَقتولُ بِکَربَلاءَ، أنَا المَظلومُ، أنَا العَطشانُ، فَسَکَتَ. فَوَضَعَ الرّاهِبُ وَجهَهُ عَلی وَجهِهِ، فَقالَ: لا أرفَعُ وَجهی عَن وَجهِکَ حَتّی تَقولَ: أنَا شَفیعُکَ یَومَ القِیامَةِ. فَتَکَلَّمَ الرَّأسُ، فَقالَ: اِرجِع إلی دینِ جَدّی مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله. فَقالَ الرّاهِبُ: أشهَدُ أن لا إلهَ إلَ اللّ ، وأشهَدُ أنَّ مُحَمَّدا رَسولُ اللّ، فَقَبِلَ لَهُ الشَّفاعَةَ. فَلَمّا أصبَحوا أخَذوا مِنهُ الرَّأسَ وَالدَّراهِمَ، فَلَمّا بَلَغُوا الوادِیَ نَظَرُوا الدَّراهِمَ قَد صارَت حِجارَةً...
ترجمه: مناقب آل ابی طالب، ابن شهرآشوب: هنگامی که سر حسین علیه السلام را آوردند و در منزلی به نام قِنَّسرین )شهری در شام، به فاصله یک روز راه از حَلَب در مسیر حِمْص( فرود آمدند، راهبی مسیحی از دِیْرش به سوی سر، حرکت کرد و نوری را دید که از دهان آن، ساطع بود و به آسمان می رفت. راهب مسیحی، ده هزار درهم به آنان )نگهبانان( داد و سر را گرفت و به درون دِیرش برد و بدون آن که شخصی را ببیند، صدایی شنید که میگفت: «خوشا به حالت ! خوشا به حال آن که قَدر این سر را شناخت! » راهب، سرش را بلند کرد و گفت پروردگارا! به حقّ عیسی، به این سر بگو که با من سخن بگوید. سر به سخن آمد و گفت: «ای راهب ! چه می خواهی؟ ». گفت: تو کیستی؟ گفت: «من فرزند محمّدِ مصطفی و پسر علیِ مرتضی هستم. پسر فاطمه زهرا و مقتول کربلایم. من مظلوم و تشنه کامم » و ساکت شد. راهب صورت به صورتش نهاد و گفت: صورتم را از صورت تو بر نمی دارم تا بگویی: «من ، شفیع تو در روز قیامت هستم » سر به سخن درآمد و گفت: «به دین جدّم محمّد درآی » راهب گفت: گواهی می دهم که خدایی جز خداوند نیست و گواهی می دهم که محمّد پیامبر خداست. آن گاه حسین علیه السلام پذیرفت که شفاعتش کند. صبحدم آن قوم سر و دِرهم ها را گرفتند و چون به وادی رسیدند دیدند که درهم ها سنگ شده است.
روضه حضرت رقیه:
المنتخب فی جمع المراثی و الخطب طریحی، ص 137 - 136
فقالت: ما هذا الرّأس ؟ قالوا لها: رأسُ أبیک. فرفعته من الطّشت حاضنة له وهی تقول: یا أباه ! مَن ذا الذی خضّبک بدمائک؟ یا أبتاه! مَن ذا الذی قطع وریدک؟ یا أبتاه ! مَن ذا الذی أیتمنی علی صغر سنّی ؟ یا أبتاه ! مَن بقی بعدک نرجوه ؟ یا أبتاه ! مَن للیتیمة حتّی تکبر ؟ یا أبتاه ! مَن للنساء الحاسرات ؟ یا أبتاه ! مَن للأرامل المسبیّات ؟ یا أبتاه ! مَن للعیون الباکیات ؟ یا أبتاه ! مَن للضائعات الغریبات ؟ یا أبتاه ! مَن للشعور المنشرات ؟ یا أبتاه ! مَن بعدک ؟ واخیبتنا ! یا أبتاه ! مَن بعدک ؟ واغربتنا ! یا أبتاه ! لیتنی کنت الفدی ، یا أبتاه ! لیتنی کنت قبل هذا الیوم عمیا . یا أبتاه ! لیتنی وسدت الثّری ولا أری شیبک مخضّباً بالدّماء .
ثمّ إنّها وضعت فمها علی فمه الشّریف , وبکت بُکاءاً شدیداً حتّی غشی علیها ، فلمّا حرّکوها , فإذا بهاقد فارقت روحها الدُنیا...
ترجمه: وقتی سر بریده امام حسین را برای رقیه سلام الله علیها آوردند گفت این سر کیست؟ به او گفتند: سر پدرت حسین است. سر را با احتیاط از داخل طشت برداشت و به سینه چسبانید و با گریه های سوزناک خود خطاب به سر چنین گفت: پدر چه کسی تو را به خون آغشته کرد؟ چه کسی رگ های گردنت را برید؟ پدر چه کسی در خردسالی یتیمم کرد؟ پدر دختر یتیم تو به چه کسی پناه ببرد تا بزرگ شود؟ پدر جان زنان بی پوشش چه کنند؟ پدرجان زنان اسیر و سرگردان کجا بروند؟ پدر جان چه کسی چشمان گریان را چاره ساز است؟ پدر جان چه کسی یار و یاور غریبان بی پناه است؟ پدر جان چه کسی پریشان مویی ما را سامان می بخشد؟ پدر جان بعد از تو چه کسی با ماست؟ وای بر ما بعد از تو وای از غریبی! پدر جان کاش فدایت می شدم. پدر جان ای کاش بیش از این نابینا می شدم و تو را اینگونه نمی دیدم. پدر جان کاش پیش از این در خاک خفته بودم و محاسنت را آغشته به خون نمی دیدم. سپس لب ها را بر لب های پدرش امام حسین نهاد و چنان گریست که همان لحظه بیهوش شد و وقتی او را حرکت دادند دریافتند که از دنیا رفته است...